close
چت روم
ابراهیم ادهم و غلامش (داستان آموزنده)
جدید ترین مطالب
بخش بایگانی
  • نویسنده :
  • بازدید : 886 مشاهده
  • دسته بندی :

سایت تفریحی آسیافان

ابراهیم ادهم ضمن سیر و سیاحت به لب دریایی رسید، و آنجا نشست

و به دوختن پاره های خرقه اش مشغول شد .

در این اثنا امیری که در سالهای پیشین غلام او بود از آنجا گذر می کرد .

همینکه چشمش به ابراهیم افتاد او را شناخت

. ولی با کمال تعجب اثری از شاهزادگی و امارت در او نیافت ،

بلکه او را درویشی بی پیرایه و خاکسار یافت .

پیش خود گفت: پس کو آن حکومت و سلطنت و حشمت و جلال ؟

چرا اینقدر خاکسار و ژولیده حال شده است ؟

ابراهیم که عارفی کامل بود و بر ضمایر اشخاص ،

واقف بود در همان لحظه فکر او را خواند و برای قانع کردن وی سوزن خود را به دریا افکند و چیزی نگذشت که صدها هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند در حالی که در دهان هر یک

، سوزنی از طلا بود . ماهیان به ابراهیم خطاب کردند:

ای عارف حقیقی همه این سوزنها از آنِ توست ، بگیر

. ابراهیم رو به امیر کرد و گفت:

ای امیر ، حکومت بر دل ها مهم تر است یا حکومت بر تخت ها ؟ امیر از تماشای این صحنه شگرف به وجد و شور دچار شد و گفت :

وقتی ماهیان از روح عارف خبر دارند ، وای به حال کسی که از او بی خبر باشد .

شبکه اجتماعی دوست

مطالب مرتبط

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی