close
چت روم
داستان عاشقانه آرزو
جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

داستان عاشقانه آرزو

دوشنبه 11 آذر 1392
  • نویسنده :
  • بازدید : 585 مشاهده
  • دسته بندی :

این بار میخوام داستان زندگی پسری که وسط عشق و هوس گیر کرده بود براتون بگم!! پسری با اسم مسیح از تهران بوده که دو دختر به اسم آرزو و محیا دوستش داشتن مسیح پسری خوش قیافه و خوش تیپ بود که هر دختری با دیدنش بهش توجه میکرد و تو ذهن خودش دوست داشت با پسری مثل مسیح دوست باشه و باهاش ازدواج کنه

از طرفی ارزو هم دختر زیبا و بامعرفتی بود البته یک سال از مسیح بزرگتر بود و بچه محل مسیح بود دختری باادب و مهربون و دوست داشتنی که دلش پیش مسیح گیر کرده بود و البته دختر مایه داری بود و باباش کارخونه دار بود و از طرفی محیا هم دختر قشنگ و نازی بود و البته بچه سال، چون فقط 14 سال داشت ولی از نظر تیپ و هیکل 18 ساله نشون میداد حالا اختلاف سنیش با مسیح زیاد بود چون مسیح 24 سال داشت آرزو هم 25 سال داشت محیا دختر پایین شهر بود ولی از لحاظ مالی وضعشون خوب بود و روی اتفاق با مسیح آشنا و دوست میشه حالا ازطرفی ارزو زودتر از محیا با مسیح بود بالاخره بچه محل بودند آرزو با مسیح 2 سال میشد که با هم بودند آرزو به حدی عاشق مسیح بود که اگه یک روز مسیح رو نمیدید جوری حالش گرفته میشد که شب چند ساعت باید با تلفن با مسیح حرف میزد و گریه میکرد و مسیح دلداریش میداد تا اروم میشد مسیح هم آرزو رو دوست داشت یک روز آرزو با مسیح رفته بودند بیرون تا اومده بودند از خیابون رد بشند یک موتور با سرعت اومده بود مسیح رو زیر بگیره آرزو مسیح رو هل میده و موتور به آرزو میخوره و میوفته رو زمین مسیح که میبینه آرزو از هوش رفته و صورتش خونی شده اشک از چشماش سرازیر میشه و داد میزنه آرزو چرا اینکارو کردی ؟ و بلند میشه موتوری رو تا میخوره میزنه که موتوری هم راهی بیمارستان میشه سریع آرزو رو با ماشین خود آرزو که اون طرف خیابون پارک بود میرسونه بیمارستون و با داد و فریاد و گریه کمک میخواد از پرستارا و آرزو رو میبرند اورژانس و با گریه زنگ میزنه به پدرش که بیاین بیمارستان برای رضایت عمل آرزو که تصادف کرده بعد از رضایت پدرش آرزو رو میبرند اتاق عمل چندتا از روده هاش پاره شده بود سرش هم صدمه دیده بود دستش هم شکسته بود بعد از چند ساعت عمل آرزو رو میبرند بخش مراقبت های ویژه مسیح که همه کارش شده بود گریه و دعا ، دیگه هیچی از خدا نمیخواست جز سلامتی آرزو و رفته بود نمازخونه و با گریه خالصانه از خدا شفای آرزو رو میخواست پدر  آرزو با دکترش حرف زد و دکترش گفت که فقط دعا کنین براش چون ما کارمون انجام دادیم و تمام تلاشمون رو کردیم امیدتون به خدا باشه انشالله که به هوش میاد بعد از چند ساعت بیهوشی و گریه و زاری مادر و پدرشو مسیح و دعای اونها آرزو به هوش میاد مسیح که از شدت خوشحالی داشت مثل ابر و بارون گریه می کرد ، و خواستار دیدن آرزو بود و بعد از پدر و مادر آرزو بهش اجازه دادند که آرزو رو ببینه و البته با خواست خود آرزو گذاشتند مسیح بره داخل ، تا آرزو رو میبینه دست شکسته آرزو رو بو میکنه و می بوستش و زار زار گریه میکنه و میگه چرا اینکار رو کردی آخه!؟ آرزو با سختی جوابش رو میده که لحظه به لحظه ی برخورد موتور بهم برام مقدس و شیرینه چون برای تو اینکارو کردم و تو برام زندگی هستی پس برای زندگی خودم اینکارو کردم مسیح که این حرفا رو میشنوه بغض سنگینی میکنه که رنگ از صورتش می پره و زار زار گریه مکینه و واقعا حس میکنه که آرزو چقدر دوستش داره خدا رو شکر میکنه که عشقش به هوش آمده بعد از چند روز آرزو رو میارند خونه و هر بار مسیح با بهانه ای میره خونه آرزو اینا پدر مادر آرزو دیگه مسیح رو قبول کرده بودند و زیاد گیر نمیدادند چون میدونستند که دخترشون چقدر حساس و مسیح رو چقدر دوست داره یک روز مسیح سر به سر آرزو میزاشت و آرزو هم با دست شکسته اش دنبال مسیح میکرد که پدرش سر رسید و بهشون گفت بشینید تا بفرستم عاقد رو بیارند و عقدتون رو ببندند بعد از این غلطا و مسخره بازیا تو خونه و جلو چشمای من بکنید البته با شوخی و خنده گفت جفتشون از شرم نزدیک بود آب بشن که پدرش گفت خبه حالا نمیخواد سرخ بشین شوخی کردم بعد که رفته بود بیرون جفتشون از خنده روده بر شدند بعد آرزو به مسیح گفت که وقتی میخندی و صدای خنده تو میشنوم اینقدر برام لذت بخشه که زمان برام چند لحظه وایمیسته مسیح هم خندشو جمع کرد و گفت تو هم برای من همه چیزی گذشت تا آرزو کامل حالش خوب شده بود زندگی این دو نفر اینقدر خوش میگذشت که حد نداشت هر روز میرفتند گردش و خریدهای شبانه و کافی شاپ اینقدر در کنار هم خوش بودند که حواسشون نبود که دوسال چطور گذشت یک روز جشن تولد مسیح آرزو بهش کادوی جالبی داد یک پژو 206 سفید رنگ که مسیح قبولش نمیکرد ولی با قهر کردن آرزو قبولش کرد و آرزو بهش گفت کپی ماشین خودم برات گرفتم که همیشه میگفتی از ماشینم خوشت میاد تمام دخترا به آرزو حسودی می کردند که مسیح رو داره و تمام پسرا به مسیح حسودی میکردند که آرزو دختر بامرام و مهربون رو داره حالا این خوشی ها میگذشت  تا یک روز مسیح با ماشین خودش داشت میرفت پیش یکی از دوستاش که دید دوتا پسر دارند یک دختر رو اذیت میکنند مسیح رفت پایین با پسرا گلاویز شد و محیا با دیدن مسیح که چقدر ناز و دوست داشتنیه و مثل شیر اومد و ازش دفاع کرد جذب غیرت و همه چیز مسیح میشه بعد از دعوا که پسرا فراری میشن محیا تشکر میکنه و مسیح میگه کجا میخوای بری تا برسونمت اونم گفت داشتم میرفتم خونه مسیح گفت بیا بالا میرسونمت بعدش با خجالت سوارشد عقب وقت پیاده شدن به مسیح گفت که میشه شمارتو داشته باشم ؟ مسیح از طرز حرف زدن محیا فهمیده بود سنی نداره ازش می پرسه چند سالته؟ اونم میگه 14 سال مسیح که شیطنتش گل میکنه بدون فکر کردن به آرزو شماره رو میده به محیا البته فقط برای شوخی. محیا شماره رو میگیره و میره شبش با آرزو تو پارک داشتند قدم میزدند که تلفن مسیح زنگ میخوره می بینه غریبس آرزو  میگه کیه؟ مسیح میگه نمیدونم غریبست بعدش جواب میده میبینه یک دختر با صدای بچه گونه میگه سلام آقامسیح منم محیا تا اینو میگه مسیح میگه ببخشید آقا اشتباه گرفتید و قطع میکنه آرزو میپرسه کی بود؟ مسیح میگه یک آقای بزرگ سن بود و میگفت سرراهت داری میای خونه یادت باشه نون بخری آرزو به دور از فکر کردن به اینکه شاید مسیح داره دروغ میگه میزنه زیرخنده ، خنده هاش تموم نشده بود که دوباره تلفن مسیح زنگ میخوره نگاه میکنه میبینه محیاست تو دلش میگه خدایا رحم کن آرزو میگه خب جوابشو بده مسیح میگه ولش کن بابا حالیش نمیشه که آرزو میگه بده من جوابشو بدم مسیح میگه نه بابا خودم جوابشو میدم جواب میده میگه آقای محترم اشتباه گرفتید دوباره زنگ بزنی میدم بابام حسابتو برسه و میخنده محیا میگه نمیتونی حرف بزنی؟ مسیح میگه نه اشتباه گرفتی دیگه زنگ نزن محیا می فهمه که الان کسی پیششه که نمیتونه حرف بزنه فکر میکنه مامان یا باباش پیششه اونم فکرشو نمیکرد که مسیح الان دختری رو داره که براش میمیره و دیگه زنگ نزد آرزو با مسیح که همش دنبال سوژه ای برای خنده بودند دیگه یک بند به زنگ خور مسیح تیکه مینداخت و جفتشون میخندیدند شب وقتی مسیح از آرزو جدا میشه و میرند خونه مسیح وقتی میرسه به خونشون میره تو اتاقش و زنگ میزنه به محیا و میگه چرا وقتی میگم زنگ نزن باز تکرار میکنی؟  محیا میگه ببخشید دیگه تکرار نمیشه بعد میپرسه مامانت فهمید؟ مسیح میگه آره شانس آوردم نزدیک بود دهنم سرویس بشه با کلی خالی بندی درستش کردم دیگه تا خودم زنگ نزدم تو هرگز زنگ نزن اونم میگه چشم بعدش مسیح میگه چی شد که خواستی شمارم رو داشته باشی؟ محیا هم میگه با دیدنت فکر میکردم بچه سوسولی و جرات دعوا نداری ولی وقتی دیدم غیرت داری ازت خوشم اومد مسیح هم میگه حالا قصدت چیه؟ اونم میگه اگه دوست داشته باشی میخوام باهام رابطه داشته باشی مسیح میگه آخه من که ... بعدش محیا گفت من که چی؟ نکنه نامزد داری؟ مسیح گفت نه ولی چی بگم مامانم خیلی حساسه نباید بفهمه اونم گفته بود که نترس من هرچی خودت بگی گوش میدم تا نفهمه بعدش مسیح هم قبول میکنه و گفت باشه. از اون شب مسیح هم با آرزو اس بازی میکرد هم با محیا البته محیا براش بچه به حساب میومد بخاطر همین قبولش کرده بود تا روزی که بخواد خودش جدا بشه از اون ، پس یک وقتی هم برا محیا میزاشت درکنار گردش هایی که با آرزو میرفت این رابطه ادامه داشت تا روزی که پسرعموی محیا خواسته بود با محیا دوست بشه و محیا هم به مسیح گفته بود ( زمانی که محیا با مسیح دوست شد دوم راهنمایی بود ) اینجا بود که مسیح بدجور ناراحت میشه و میگه صبر کن پسرعموت هم نشونم بده تا حسابش رو برسم حالا محیا با حس های بچه گونه با مسیح بود ولی مسیح حالا دیگه حس میکرد که واقعا ته دلش محیا رو دوست داره.

آره بچه ها مسیح عاشق محیا شده بود باوجود سن کم محیا ( وای به حال آرزوی بیچاره ) اینجا بود که مسیح نسبت به آرزو کم کم سرد میشه و نسبت به محیا گرم میشه قرارهایی که با آرزو میزاشت به دلایل مختلف کنسل میکرد و به جاش میرفت سراغ محیا و این آرزو بود که با یک نیمکت خالی روبرو بود و داشت ثانیه های ساعت رو میشمارد تا کی مسیح میادش ولی از مسیح خبری نبود که چون با محیا داشت بگو بخند میکرد ارزو هم با یاد خوش روزهای قدیم خوش بود تو ذهنش کارا و حرفایی که با مسیح انجام داده بود و زده بود رو مرور میکرد درحالی که اشک از چشمای خوشگلش سرازیر میشد و با دستمالی که تو دستش بود اشکاشو پاک میکرد تا کسی نبینه تماس های آرزو رو دیر جواب میداد و به جایی رسیده بود که اصلا جواب نمیداد و خیلی کم جواب میداد و میگفت که کار دارم بعدا خودم زنگ میزنم همیشه به همین ترتیب میگذشت حالا ارزویی که مهربون و هرگز باکسی بحث نمیکرد حساس شده بود و با کوچکترین برخوردی داد میزد تو خونه که حوصله ندارم کسی با من حرف نزنه و سریع میرفت تو اتاقش. 2سال گذشت ولی مسیح هرگز نمیتونست به آرزو بگه من نمیخوامت حالا محیا شده بود 16 ساله ارزو هم با کارایی که مسیح کرده بود همش قرصای اعصاب میخورد و ضعیف شده بود فقط با یاد مسیح نفس میکشید و کارش شده بود گریه زاری مسیح هم دلش به حال آرزو میسوخت هم از طرفی محیا رو دوست داشت و خودش هم کارش شده بود نصف شب گریه کردن به حال آرزو هر وقت میخواست پا رو قلب خودش بزاره و محیا رو ول کنه محیا با گریه کردن و زدن حرفایی مثه این که چون بچه پایین شهرم میخوای ولم کنی؟ مسیح هم دیگه منصرف میشد از جداشدن و بجاش شبا با خوندن پیامای آرزو غصه دنیا میوفتاد تو دلش و چشماش بارونی میشد مسیح تو بد تنگنایی افتاده بود یک روز عصر که مسیح قرار گذاشته بود با آرزو که بره تو پارک برای دیدنش مثه همیشه دیر کرد آرزو هم گفت که بجای نشستن اینجا برم ببینم که مسیح اصلا اونجایی هست که خودش کفته یا نه؟ آخه مسیح گفته بود که خونه مامان بزرگمم آرزو میره مامان بزرگ مسیح و زنگ میزنه بعدش مامان بزرگش جواب میده که بفرمایید آرزو میپرسه مسی هستش؟ مامان بزرگ میگه شما؟ آرزو میگه من همکلاسیشم کارش داشتم مامان بزرگ میگه نه دخترم مسیح الان یک هفته است که پاشو اینطرفا نزاشته اینجا بود که شکهای آرزو به واقعیت تبدیل شد که مسیح با دختری دوسته پس تصمیم میگیره فردا مسیح رو تعقیب کنه تا کجا میره وقتی فرداش نقطه به نقطه مسیح رو تعقیب میکنه البته با ماشین ستاره دوستش دنبالش بود چون که ماشین خودش تابلو بود بعد از مدتی مسیح میره کنار یک پارک تو جنوب تهران ماشینشو پارک میکنه و خودش هم میره تو پارک آرزو هم پشت سرش راه می افته وقتی میره جلوتر میبینه مسیح با یک دختری تو چمنا نشسته وقتی این صحنه رو میبینه پس می افته و شکه میشه چون تو راه همش تو دلش از خدا میخواست که داره اشتباه میکنه و دختر دیگه ای تو زندگی عشقش نیست ولی حالا با چشم خودش خنده های عشقش رو میدید که برای یک دختر دیگه ای زده میشه بعدش یک دفعه می افته و از هوش میره زنها و دخترایی که تو پارک بودند می یاند کمکش و می برنش یک گوشه و با پاشیدن اب به صورتش به هوشش می یارن تا به هوش می یاد سراغ مسیح رو میگیره و می پرسه مسیح کجاست؟ همه میگن مسیح کیه؟ نامزدته؟ میگه آره بعدش یکی میگه: ولی پسری باهات نبود که تو افتادی بعدش بلند میشه می بینه مسیح با دختره نشسته تو ماشینش و میخواد بره سریع میدوه طرف ماشین خودش و پشت سرش راه می افته ولی پشت چراغ قرمز جامیمونه بعدش عشقش رو میدید که داره ازش دور میشه درحالی که با یک دختر تو ماشینه میزنه زیر گریه و میره طرف خونه خودشون تو راه 2 بسته قرص ترامادول میگیره اول میره در خونه مسیح اینا و با سنگ میزنه پشت شیشه اتاق مسیح آخه پنجره اتاق مسیح روبه کوچه بود و مسیح نگاه میکنه میبینه آرزوست آرزو میگه بیا پایین مسیح از حالت آرزو میفهمه که خبری شده وقتی میره پایین آرزو میگه تو چشمای خیسم نگاه کن و بگو چطور تونستی بهم خیانت کنی؟ مسیح میگه خیانت کجا بوده!؟ آرزو میگه ساکت شو حرف نزن غلط کردی تو ، زندگیمون و خوشی هامون رو بخاطر چی نابود کردی؟ بعد به طرفش حمله میکنه که برای چی همچین کاری رو کردی؟ سیلی میزنه تو گوش مسیح و میگه بخاطر یک دختر غریبه این همه سال منو عذاب دادی؟( آخه محیا شده بود 17 و سه سال با مسیح بود و سه سال زندگی به کام آرزو جهنم شده بود) پیرهن مسیح رو پاره کرده بود از بس یقه شو کشیده بود و با گریه گفت که امروز دیدمتون برو با یک دختر غریبه که معلوم نیست کی هست آرزو دیگه مرده با دیدن صحنه ی اون روز ولی بدون پشیمون میشی من زندگی مو از دست دادم. مسیح که زبونش بند اومده بود رفت سریع تو خونه و آرزو رفت تو ماشینش و هر دو بسته قرص رو خورد و رفت خونشون وقتی میرسه خونشون یه هو می افته و سریع می برنش بیمارستان و می فهمند که قرص خورده معدشو شستشو دادند و بعد بهوش می یاد شانس می یاره که سریع می رسونش بیمارستان وگرنه دور از جونش ... فرذاش آرزو می افته کنج اتاقش و با هیچ کس حرف نمیزنه چیزی نمیخوره فقط شاید با زور پدر مادرش کمی غذا میخورد.

بله دوستان آرزو به افسردگی دچار شده بود مسیح که شوک بهش وارد شده بود حتی جرات نکرد یک پیام بده و به طریقی قضیه رو حل کنه چون میدونست آرزو هرگز قبول نمیکنه چون آرزو خیلی فهمیده بود و عاقل بود و گول زدنش به این اسونی ها نبود فرداش مسیح میره دنبال محیا بی اعتنا به اینکه ارزو همه چیزو فهمیده و الان حالش خرابه اصلا یه جورایی ته دلش خوشحال بود که آرزو فهمیده و میگفت حالا بی خیال میشه و میره دنبال زندگیش ... مسیح عشق آرزو رو درک نکرده بود و نمیفهمید که زندگی برای آرزو دیگه وجود نداره چند مدت میگذره و مسیح به محیا شک مکینه چون زنگ خورای مشکوکی داشت و با خودش میگه نکنه ... چند ماه میگذره و میفهمه محیا با پسرعموش رابطه داره و اصلا قصدش هم ازدواج با اونه یه روز مسیح میگه محیا پسرعموت چرا بیخیالت نمیشه آخه مسیح شک داشت که محیا بتونه بی خیالش بشه بعدش محیا میگه چرا بیخیال بشه ؟ خب ما قصدمون ازدواجه مسیح میگه زده به سرت چی داری میگی؟ محیا میگه تو دوستمی اون عشقمه نمی تونم عشقمو ول کنم درکنار اون با تو هم حرف میزنم حرفای بچه گونه و قرارای چند ساله پیش رو بیخیال شو یعنی نمی دونستی من بچه ام و حرفام از روی بچه بودنم بوده؟ مسیح میگه ولی تو همیشه از پسرعموت جلوی من بد می گفتی و همیشه از دستش شاکی بودی و ناراحت محیا جواب میده که میخواستم تو آرومم کنی و خودم رو لوس کنم برات بعد صداشو کمی بالا می یاره و میگه ای بابا من بچه بودم بیخیال قدیم حالا هم دوستت دارم مسیح میگه چند سال با من بودی زندگی مو نابود کردم به خاطرت تو که خبر نداری حالا در اومدی تو صورتم میگی پسرعموم رو دوست دارم؟! بچه بودی و حرفات از روی نادونی بوده؟ من احمق که زندگی مو نابود کردم چی؟ حالا چشای مسیح بارونی میشه ولی نه برای محیا برای ارزو چون جنس محیا رو شناخته بود و بخاطر همچین دختری به قول خودش حتی نباید بغض کرد کیف محیا رو که رو نیمکت و وسط دوتاشون بود بلند میکنه و پرت میکنه طرف صورتش و میگه برو به جهنم دختره ی دیوانه روانی هوس باز

بله دوستان مسیح فهمیده بود که محیا فقط از روی شیطنت و هوس و نه از روی عشق با مسیح بوده مسیح که از همه چیز زده شده بود و اشک از چشماش سرازیر شده بود سوار ماشین میشه و میره خونه و تمام کارایی که قدیم با آرزو کرده بود رفتن به گردش شوخی ها خریدا خنده ها و گریه ها همه چیز جلو چشماش بود ولی با چه رویی می تونست برگرده پیش آرزو؟؟؟ می ره خونشون با حال خراب و اونجا زار زار گریه میکنه تو اتاقش و از خدا میخواد که ببخشتش و آرزو کارشو نامردیشو نادیده بگیره نصفه های شب دیگه طاقتش طاق میشه و تصمیم می گیره که به آرزو زنگ بزنه یاپیام بده با هر بدبختی بود یک تک زنگ میزنه آرزو که شماره مسیح رو دیده بود و منتظر همچین لحظه ای بود تو این مدت خوشحال میشه بله دوستان آرزو یقین داشت که مسیح یک روز پشیمون میشه و برمیگرده پس منتظرش می مونه ، بنابراین می فهمه که مسیح الان روشو نداره که زنگ بزنه و با تک زنگ تمام حرفاشو زده خودش سریع زنگ می زنه میگه بله بفرمایید مسیح که زبونش بند اومده بود با قورت دادن آب دهنش و جمع کردن جراتش یک کلمه میگه سلام می تونم ببینمت؟ آرزو میگه  باشه بیا طرف خونه ما که من میام بیرون آرزو با فراموش کردن تمام درداش و ناراحتی هاش خوشحال در حالی که اشک شوق از گونه هاش می افتاد می یاد بیرون می بینه یک باره دیگه مسیح جلوش وایستاده و دیر نکرده دلش یه هو می ریزه اینجا بود که مسیح با بغض کردن سلام می کنه و میگه حالت چطوره؟ آرزو میگه مرسی بد بودم ولی الان خوب شدم خوب خوب شما خوبی؟ مسیح میگه شرمندتم به خدا بعد می افته به پاهای ارزو و میزنه زیر گریه که منو ببخش حماقت کردم عشقت رو درک نکردم زندگیمونو به جهنم کشیدم من نادون بودم و کفش های آرزو رو گرفته جوری که اشکاش می ریختند روی کفشاش اشکهای آرزو هم میریخت کف دست خودش که جلوی صورتش گرفته بود بعد آرزو میگه این حرفا رو نزن من میدوستم که اشتباه کردی و مطمئن بودم که برمیگیردی بخاطرهمین گذاشتم خودت برگردی من قلبم با قلب تو می تپه بلند شو دیگه گریه دیگه بسه من طاقت ندارم اشکاتو ببینم مسیح میگه کاش یه ذره از معرفتت به من رسیده بود ولی اشکاش که تمومی نداشت بعدش میگه بیا بریم داخل مسیح میگه من روشو ندارم بیام داخل بزار برای یه وقت دیگه بعدش میرن قدم میزنن مسیح میگه چقدر لاغر شدی اونم میگه یک هفته ای درست میشم بخاطر غصه خوردن بود کارم شده بود شب و روز گریه زاری و غصه خوردن. مسیح با گریه میگه خدا منو بکشه که اینجوری عذابت دادم آرزو هم میگه زبونت رو گاز بگیر جفتشون سرمست و خوشحال تا دمدمه های صبح بدون حس کردن گذر زمان صحبت می کردن و بگو بخند راه انداخته بودند آرزو که خوشحال بود روشو به مسیح کرد و گفت بالاخره خنده های قشنگتو یک باره دیگه دیدم و اشک شوق می ریزه و میگه دیگه هرگز از پیشم نرو مسیح میگه بمیرم بهتره تا چشاتو بازم بارونی کنم.

بله دوستان بعد از تقریبا یک ماه قراره خواستگاری و عقد و عروسی گذاشته میشه و مسیح و آرزو میرن سر خونه زندگیشون. فدای همتون

منبع:ashegha.persianblog.ir

شبکه اجتماعی دوست

مطالب مرتبط

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی