loading...

سایت تفریحی وسرگرمی | آسیافان

  خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.... - آهای، آقا پسر!   داستان,داستانک,داستان آموزنده,داستان پندآموز,داستان های آموزنده,داستان های پندآموز,داستان جالب,داستان کمک به فقرا,داستان عبرت آموز

آخرین ارسال های انجمن
naser بازدید : 1243 جمعه 8 ارديبهشت 1391 نظرات ()

 

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،

کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه

. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....
- آهای، آقا پسر!

 

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 1596
  • کل نظرات : 497
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 1869
  • آی پی امروز : 55
  • آی پی دیروز : 116
  • بازدید امروز : 128
  • باردید دیروز : 881
  • گوگل امروز : 5
  • گوگل دیروز : 8
  • بازدید هفته : 2,088
  • بازدید ماه : 20,615
  • بازدید سال : 375,308
  • بازدید کلی : 5,687,109
  • کدهای اختصاصی