close
دانلود آهنگ جدید
داستان بسیار جالب وآموزنده
loading...

سایت تفریحی وسرگرمی | آسیافان

  خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.... - آهای، آقا پسر!   پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید

آخرین ارسال های انجمن
naser بازدید : 1166 جمعه 8 ارديبهشت 1391 نظرات ()

 

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،

کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه

. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....
- آهای، آقا پسر!

 

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 1595
  • کل نظرات : 497
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 1826
  • آی پی امروز : 63
  • آی پی دیروز : 118
  • بازدید امروز : 352
  • باردید دیروز : 1,254
  • گوگل امروز : 5
  • گوگل دیروز : 12
  • بازدید هفته : 1,606
  • بازدید ماه : 25,821
  • بازدید سال : 55,405
  • بازدید کلی : 5,367,206
  • کدهای اختصاصی