close
چت روم
سایت تفریحی وسرگرمی | آسیافان - مطالب ارسال شده توسط hamsohbat
جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

دوستش داری؟

پنجشنبه 20 بهمن 1390
  • نویسنده :
  • بازدید : 813 مشاهده
  • دسته بندی :

دوستش داری؟

زن جوان به نشانه تایید چشم بر هم گذاشت.

اشک روی گونه اش سر خورد و روی برگ یک از گلها افتاد.

دلیل تموم کم محلی هات ام اون بود؟

درسته.

مرد دو بار با دست روی زانو زد:آخه چرا اون؟!

زن رو گرداند.با دیدن او لبخند زد:واسه این که...

رو به مرد کرد:تا حالا بهم آزار نرسونده.دوستم داره.

مرد نیش خند زد:خودش بهت گفت؟

درسته که بی زبونه ولی نگاه نگرونش برام حرف می زنه.

مرد ایستاد.با انگشت اشاره دو سه بار به گیج گاه زد:دیوونه شدی.

و رفت.

ادامه مطلب

اس ام اس

پنجشنبه 20 بهمن 1390
  • نویسنده :
  • بازدید : 799 مشاهده
  • دسته بندی :
در حنجره‌ام شور صدا نیست رفیق / یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق

بگذار که قصه را به پایان ببرم / آخر غم من یکی دو تا نیست رفیق


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 


نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند

می گویند حساسیت فصلی است

آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

خاک پایت بوسه گاهم بود و بس / بر سر راهت نگاهم بود و بس
ای نگاهت تکیه گاه خستگی / عشق تو تنها گناهم بود و بس

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

ادامه مطلب

داستان کوتاه جالب

پنجشنبه 20 بهمن 1390
  • نویسنده :
  • بازدید : 777 مشاهده
  • دسته بندی :
چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون…اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد
ادامه مطلب

داستان کوتاه خنده دار

پنجشنبه 20 بهمن 1390
  • نویسنده :
  • بازدید : 1017 مشاهده
  • دسته بندی :
ه روز شرلوک هلمز با دستیارش واتسن به تعطیلات می روند و در ساحل دریا چادر می زنند و در داخل چادر می خوابند……..

نیمه شب هلمز بیدار میشه و واتسن رو هم بیدار می کنه بعد ازش می پرسه :

واتسن تو از دیدن ستاره های آسمان چه نتیجه ای می گیری؟

واتسن هم شروع میکنه به فلسفه بافی در مورد ستارگان و میگه این ستاره ها خیلی بزرگند و به دلیل دوری از ما این قدر کوچیک به نظر می رسند و در سایر ستارگان هم ممکن حیات در آنها وجود داشته باشد و چند نوع انسان در کرات دیگر زندگی می کنند……..

که در اینجا هلمز میگه : واتسن عزیز

اولین نتیجه ای که باید می گرفتی اینه که : چادر مارو دزدیدند!!!!

پنجشنبه 20 بهمن 1390
  • نویسنده :
  • بازدید : 630 مشاهده
  • دسته بندی :

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!

خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.

یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه دوباره موتور گازیه قیییییژ ازش جلو زد!

دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.

همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!

طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار.

خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟!

موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه که واستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت !!!!

داستان طنز

پنجشنبه 20 بهمن 1390
  • نویسنده :
  • بازدید : 915 مشاهده
  • دسته بندی :
یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت:
- من می خواهم با یکی از خانم ها .................. داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم

گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:

- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن

پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟

"مامان" گفت: نه ندارند

پسر که خیلی زبل بود گفت:

- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم
ادامه مطلب

درویش

چهارشنبه 19 بهمن 1390
  • نویسنده :
  • بازدید : 697 مشاهده
  • دسته بندی :
انسان درويشي به اشتباه توسط فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

داستان آموزنده

چهارشنبه 19 بهمن 1390
  • نویسنده :
  • بازدید : 897 مشاهده
  • دسته بندی :
مدتی بود در یکی از بیمارستان ها ی شهر لندن در روزهای یکشنبه سر ساعت ۱۰:۳۰ بیمار تخت شماره ی ۳ از بین می رفت و این به نوع بیماری فرد بستگی نداشت!!! عده ای این اتفاق را به ماورا نسبت می دادند و عده ای هم در مورد آن نظری نداشتند . این مساله تا جایی پیش رفت که عده ای از پزشکان جلسه ای گذاشتند تا علت این حادثه را پیدا کنند ٬ قرار بر این شد تا در روز یکشنبه در ساعت مقرر همه جمع شوند و تخت مورد نظر را زیر نظر بگیرند . روز موعود فرا رسید عده ای با انجیل سر قرار حاضر شده بودند در ساعت ۱۰:۳۰ مارتا کارگر نیمه وقت وارد اتاق شد به سمت پریز برق رفت و دستگاه حیات مصنوعی را از برق کشید و جارو برقی خود را به برق زد؟؟؟؟!!!!!!!

ساحل و صدف

چهارشنبه 19 بهمن 1390
  • نویسنده :
  • بازدید : 706 مشاهده
  • دسته بندی :


مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد."

اس ام اس طنز

سه شنبه 18 بهمن 1390
  • نویسنده :
  • بازدید : 883 مشاهده
  • دسته بندی :

توانا بُوَد , هر که ‘ دارا ‘ بُوَد ….. زِ ‘ ثروت ‘ دلِ پیر , بُرنا بُوَد
به ثروت هر آن ابله بی سواد …… به نزد کسان ، به به ! چه آقا بود


شمارتو دادم به خواهر یکی  از دوستام میخواد بهت زنگ بزنه ، طلاق گرفته

احتیاج به هم صحبت داره  ، لطف کن باهاش حرف بزن بذار باهات درد و دل کنه

من حسابی ازت تعریف کردم منو ضایع نکنی !!!

(ستاد ایجاد ذوق و روحیه کاذب در مردان !)


دانشمندان به یه نتیجه منطقی رسیدن:

از یه جائی‌ به بعد بحث کردن دیگه فایده ایی نداره،باید فحش بدی !

ادامه مطلب

دل شکسته

سه شنبه 18 بهمن 1390
  • نویسنده :
  • بازدید : 781 مشاهده
  • دسته بندی :

پسری پرماجرا که تقریبا من از همه چیزش باخبرم  پسری بانمک و دوست داشتنییه از زمان بچگی دوستم بوده خوش تیپ و باهیکله و البته رفیق باز تمام عمرشو با رفیقاش بوده منم از باحالیش و جالبیش استفاده میکنم و روزهایی که ناراحت و بی حوصله باشم میرم پیشش و بهم انرژی مثبت میده بالاخره هرچی از معرفت و صفای عقیل بگم کم گفتم چون واقعا بچه ی خوبیه شیطون و باهوش و کلا تمام خصوصیات یک پسر جذاب رو داره گیتار زن خوبی هم هست اینو هم بگم خوش گذرونیشهاش اصلا منفی نبوده و هیچ وقت دنبال خلاف نبوده مثلا بره دنبال نعشه جاتها از قبیل قرص و ... هیچی استفاده نمیکرد تا اینکه به دام عشق دختری افتاد که تمام زندگیشو تغییر داد عشقی که ایکاش هیچ وقت به سراغش نمی یومد چون واقعا عقیل سرحال و باطراوت رو به انسانی تبدیل کرد که هیچ کس باور نمیکرد که این عقیل همونیه که عصرها تو پارک محلشون گیتار میزد چون به جای گیتار سیگار تو دستش دیده می شد!

ادامه مطلب

داستان عاشقانه غمگین

سه شنبه 18 بهمن 1390
  • نویسنده :
  • بازدید : 966 مشاهده
  • دسته بندی :

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

ادامه مطلب
  • نویسنده :
  • بازدید : 797 مشاهده
  • دسته بندی :

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت

و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد

ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد

از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.

دست و پایش لیز می خورد و می افتاد…

ادامه مطلب